تبليغاتX
*پانسیون شماره 25* </head> <body>

پرکلاغی 04

بد دوره زمانه ای است.
       دلم برای سادگی خودم می سوزد
و برای دخترک 45 ساله ی همسایه هم
طفلی کپک زده
وبرای واژه ی رفاقت که بوی شاش می دهد این روزها



ساعت17:44
.................................................................
پرکلاغی03

تاکنون دقت کرده ای
شعرهایم همه اش تمثیل است.
مانند زندگیم که شبیه غذای سوخته مادرم است.   بعضی وقتها آشوب به پا می کند.



ساعت1:29
.................................................................
پرکلاغی 02
حسم امروز شبیه آفتابه ی رانندگان کامیون است.آویزان و سرگردان
بعضی روزها هم ناکس مسیر چاه فاضلاب همسایمان را پیشه می کند.
ولی هرچه که باشد.
قدم زدن در کوچه پس کوچه های خاطراتم را به یه باکس مارلبروی قرمز اصلی ترجیح میدهم.

توضیح:پرکلاغی نام سبک شعرهایم است.



ساعت18:36
.................................................................
پرکلاغی 01

عجیب پاییزرا دوست دارم

    حتی بیشتر از س ک س با دختر همسایه

          حتی خیلی بیشتر از نعشگی یک خشاب قرص ترامادول..

    به این می اندیشم!

که چرا من از دست رفتم با این طبع شاعری

 

 چرت نوشت:کسی جایی رو سراغ داره که همش پاییز باشه؟پایان خدمتم نخواد؟



ساعت13:11
.................................................................
بدون شرح...



ساعت15:23
.................................................................
چین و چروک
از بس كف دست بر جبين كوبيدم
 تا بگذر ازسرم ، پريشاني من
 نقش كف دست ! محو شد ، ريخت به هم
 شد چين و شكن ، به روي پيشاني من

زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم.



ساعت15:27
.................................................................
داستان تاخیر

چندی پیش دقیقا از بهمن 86 و دقیقتر از دوم بهمن همان سال یعنی روز تولدم تصمیم گرفته بودم به زندگیم خاتمه بدهم.جالب می شد روز تولد و مرگت همزمان باشد.

دلیل ترک این نوشته ها هم این بود که احساس می کردم شناخته شده ام و احساس خوبی ندارد که در دنیای مجازی که تنها دلخوشیت بود دقیقا همان حسی را پیدا کنی که در دنیای واقعی که ازش نفرت داشتی.

پس رهایش کردم و در اندیشه خودکشی.....

در غروب همان روز حدود ساعت 8 شب بود.که با شخصی ملاقات کردم که........

بماند.و اسمش را نمی دانم چه بگذارم تحول.دگردیسی.هرچه که بود جالب بود و من هنوززنده ام...

 

p.n:زندگی هر جوری که بگذره آخرش می گذره و تنها نکته مثبت اونه توی این دوره زمونه.من قبل از اون اتفاق از هر پیشامدی غصه می خوردم حتی از زندانی شدن عراقیا توی گوانتانامو و یا جیره بندی بنزین ولی لازمه بعضی وقتا آدم سنگ دل بشه و هیچ چیز جز خودش واسش مهم نباشه.



ساعت15:16
.................................................................
.....
این جا ایران است..

 پانسیون شماره ۲۵. بازگشت.



ساعت19:47
.................................................................

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
بهمن 1386
دی 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386

دونک
من یک دختر فروردینی ام
مثل همه عصرها
شبلی
هی بوسه ی کهنه ی علاقه
نغمه
افاضات
الی
سرقفلی
یادداشت های یک دختر ترشیده
سمفونی تلخ باکرگی
سیب زمینی خورها
شیب زیاد غدقن
عبورِ آستيگماتی
جایی برای بودن
قورباغه ها


لینکستان
asanDoWnload
شهوار
Image Hosting
قابیل
آنتیک
عملیات حرارتی

Designer: A m i r